دروغی به نام انگیزه ندارم!

دروغی به نام انگیزه ندارم!

یه جمله‌ای هست که تقریباً همه‌مون توی درس خوندن حداقل چند صد بار به خودمون گفتیم: انگیزه ندارم.

صبح از خواب بیدار می‌شی، جزوه‌ات رو باز می‌کنی، چند صفحه رو نگاه می‌کنی و با خودت میگی: امروز اصلاً حال درس خوندن ندارم. بذار یه کم بگذره، بعد با انگیزه شروع می‌کنم. بعد یه کم می‌شه ظهر، ظهر می‌شه عصر، عصر می‌شه شب و آخر شب هم با یه وجدان نسبتاً له‌شده میگی: خب امروز نشد... فردا دیگه جدی شروع می‌کنم.

و جالب اینجاست که فردا هم دقیقاً همین داستان تکرار می‌شه.

شمع
تصویر نمادین از انتظار برای انگیزه‌ای که شاید هیچ‌وقت نیاید

واقعاً مشکل ما نداشتن انگیزه است؟

چون اگه واقعاً انگیزه شرط شروع کردن بود، احتمالاً هیچ دانشجویی نباید می‌تونست درس بخونه. بالاخره ما قرار نیست هر روز صبح با موسیقی حماسی از خواب بیدار بشیم، پرده رو کنار بزنیم، نور خورشید بیاد توی اتاق و با لبخند بگیم: امروز روز فوق‌العاده‌ایه برای خوندن فارماکولوژی!

نه عزیز من. خیلی از روزها اصلاً این شکلی نیست.

بعضی روزها خسته‌ای. بعضی روزها حوصله نداری. بعضی روزها از حجم درس‌ها می‌ترسی. بعضی روزها نمی‌دونی دقیقاً باید از کجا شروع کنی. بعضی وقت‌ها هم انقدر عقب افتادی که ذهنت ترجیح می‌ده اصلاً بهش فکر نکنه. حتی گاهی مشکل این نیست که از درس بدت میاد؛ مشکل اینه که شروع کردنش برات سنگینه.

و اینجاست که مغز یه راه خیلی راحت پیدا می‌کنه: انگیزه ندارم.

چه جمله خوبی هم هست! چون با گفتنش تقریباً همه‌چیز توجیه می‌شه. درس نخوندی؟ انگیزه نداشتم. ورزش نکردی؟ انگیزه نداشتم. پروژه‌ات رو شروع نکردی؟ انگیزه نداشتم. برای امتحان آماده نشدی؟ خب معلومه، انگیزه نبود.

ولی یه مشکلی وجود داره.

انگیزه قرار نیست بیاد و تو رو نجات بده

این شاید یکی از مهم‌ترین چیزهایی باشه که باید درباره درس خوندن بفهمیم: خیلی وقت‌ها انگیزه نتیجه‌ی عمله، نه علت اون.

یعنی چی؟
یعنی ممکنه منتظر باشی انگیزه بیاد تا درس بخونی، در حالی که باید یه مقدار درس بخونی تا انگیزه ایجاد بشه.

خیلی وقت‌ها ما منتظر اون حس جادویی هستیم که بگه بزن بریم! ولی واقعیت اینه که چنین حسی قرار نیست همیشه وجود داشته باشه. تو شروع می‌کنی، چند صفحه می‌خونی، یه مبحث رو می‌فهمی، یه تست درست جواب می‌دی، کم‌کم حس می‌کنی داری جلو می‌ری و همین حس پیشرفت باعث می‌شه ادامه بدی.

انگیزه خیلی وقت‌ها وسط مسیر پیدا می‌شه، نه قبل از شروع.

مثل باشگاه رفتنه. هیچ‌کس هر روز با عشق و علاقه‌ی غیرقابل‌وصف از خونه بیرون نمی‌ره که بره اسکوات بزنه! خیلی وقت‌ها فقط لباس می‌پوشی و می‌ری. بعد که شروع کردی، حالت بهتر می‌شه. درس خوندن هم همینه.

مشکل اصلی خیلی وقت‌ها درس نخوندن نیست؛ مشکل، شروع نکردنه

و این شروع نکردن هم همیشه از تنبلی نمیاد. گاهی از ترسه.

مثلاً می‌دونی فردا امتحان داری و هنوز صدها صفحه نخوندی. مغزت با دیدن این حجم اطلاعات یه جورایی هنگ می‌کنه. به جای اینکه بگه خب، از صفحه یک شروع کنیم، می‌گه این که غیرممکنه، بی‌خیال. بعد میری سراغ گوشی، اینستاگرام، یوتیوب، تلگرام، مرتب کردن میز، درست کردن قهوه، چک کردن ایمیل و هر کار دیگری به جز همون کاری که باید انجام بدی.

بعد از چند ساعت هم به خودت میگی: من خیلی تنبلم.

نه لزوماً. تو ممکنه تنبل نباشی؛ ممکنه فقط با یک کار بزرگ، مبهم و ترسناک روبه‌رو شده باشی.

فرق این دوتا خیلی مهمه. وقتی به خودت میگی من تنبلم، عملاً داری بخشی از هویتت رو زیر سؤال می‌بری. ولی وقتی میگی این کار برام خیلی بزرگ و مبهم شده، می‌تونی مسئله رو حل کنی.

کار رو کوچیک کن

  • به جای اینکه بگی باید امروز قلب رو تموم کنم، بگو بذار فقط ACS رو باز کنم و بیست دقیقه بخونم.
  • به جای اینکه بگی باید کل پاتولوژی رو جمع کنم، بگو فقط بخش اول این مبحث رو می‌خونم.
  • به جای اینکه بگی از فردا روزی ده ساعت می‌خونم، بگو امروز فقط شروع می‌کنم.

چون مغز با شروع کوچک خیلی راحت‌تر کنار میاد.

برنامه‌ریزی جای درس خوندن رو نمیگیره

یکی از بدترین اتفاقاتی که برای دانشجوها می‌افته اینه که درس خوندن تبدیل می‌شه به یک پروژه‌ی دائمی برای فردای بهتر:

  • امروز نمی‌خونم، چون انگیزه ندارم.
  • فردا با برنامه‌ی جدید شروع می‌کنم.
  • فردا هم چون عقبم، برنامه‌ی کامل‌تری می‌نویسم.
  • پس‌فردا چون برنامه اجرا نشده، یه برنامه‌ی جدیدتر می‌نویسم.

و ناگهان متوجه می‌شی که بیشتر از اینکه درس خونده باشی، برای درس خوندن برنامه نوشتی.

دفتر برنامه‌ریزی قشنگه. اپلیکیشن مدیریت زمان قشنگه. جدول رنگی هم قشنگه. تایمر و پومودورو و لیست کارها هم همه ابزارهای خوبی هستن. ولی هیچ‌کدوم جای نشستن پای درس رو نمیگیرن.

گاهی باید دست از آماده شدن برای شروع برداری و شروع کنی.

حتی بد. حتی با بی‌حوصلگی. حتی با تمرکز ناقص. حتی اگر فقط سی دقیقه وقت داری. چون سی دقیقه درس خوندن خیلی بهتر از سه ساعت منتظر انگیزه موندنه.

کمال‌گرایی یواشکی خودش رو جای انگیزه جا می‌زنه

یه باور خطرناک دیگه هم اینه که فکر می‌کنیم باید همیشه با کیفیت بالا کار کنیم:

  • یا باید عالی بخونم، یا اصلاً نخونم.
  • یا باید امروز پنج ساعت مفید بخونم، یا امروز به حساب نمیاد.
  • یا باید این مبحث رو کامل و عمیق بفهمم، یا اصلاً شروعش نمی‌کنم.

این همون جاییه که کمال‌گرایی یواشکی خودش رو جای انگیزه جا می‌زنه.

گاهی تو نمیگی حوصله ندارم؛ در واقع داری میگی حوصله ندارم امروز اون‌قدری که از خودم انتظار دارم خوب باشم. و نتیجه؟ هیچ کاری نمی‌کنی.

در حالی که شاید لازم نباشه امروز بهترین مطالعه‌ی عمرت رو داشته باشی. شاید فقط لازم باشه امروز کمی جلوتر از دیروز باشی.

اگر امروز خسته‌ای، شاید مطالعه‌ی امروزت شاهکار نباشه. اشکالی نداره. اگر امروز تمرکزت پایینه، شاید به جای چهار ساعت، یک ساعت مفید بخونی. اشکالی نداره. اگر عقب افتادی، شاید نتونی همه‌چیز رو یک‌روزه جبران کنی. اشکالی نداره.

مسئله اینه که اجازه ندی کامل نبودن تبدیل بشه به هیچ کاری نکردن.

تو انسان هستی، نه ماشین مطالعه

دانشجو بودن خودش به اندازه کافی سنگینه. لازم نیست هر روز با خودت هم بجنگی.

  • قرار نیست هر روز انگیزه داشته باشی.
  • قرار نیست هر روز فوق‌العاده باشی.
  • قرار نیست هر روز ده ساعت درس بخونی.
  • قرار نیست هر روز احساس کنی عاشق رشته‌ات هستی.
  • قرار نیست هر روز با انرژی از خواب بیدار بشی و برای آینده‌ات هیجان‌زده باشی.

تو انسان هستی، نه ماشین مطالعه.

اما یک چیزی هست که می‌تونی داشته باشی و خیلی مهم‌تر از انگیزه است: توانایی انجام دادن کار، حتی وقتی حسش نیست.

این دقیقاً همون جاییه که نظم وارد ماجرا می‌شه.

نظم یعنی من همیشه حالم خوبه؟ نه.
یعنی همیشه انگیزه دارم؟ نه.
یعنی حتی وقتی انگیزه ندارم، می‌دونم قدم بعدی چیه و انجامش می‌دم.

گاهی فقط همین:

  • کتاب رو باز می‌کنی.
  • گوشی رو می‌ذاری کنار.
  • تایمر رو روشن می‌کنی.
  • و میگی: فقط شروع کنیم.

نه برای اینکه امروز قرار است زندگی‌ات عوض شود. نه برای اینکه قرار است نابغه بشوی. نه برای اینکه ناگهان عاشق درس خواندن شوی. فقط برای اینکه نمی‌خواهی یک روز دیگر هم منتظر چیزی بمانی که شاید هیچ‌وقت نیاید.

قدم‌های کوچک و پیشرفت

شاید امروز انگیزه نداشته باشی، ولی می‌تونی ده دقیقه بخونی.
شاید فردا هم نداشته باشی، ولی می‌تونی یک تست بزنی.
شاید پس‌فردا هم حالش نباشه، ولی می‌تونی یک مبحث کوچیک رو جمع کنی.

و همین قدم‌های کوچک، وقتی روی هم جمع می‌شن، چیزی می‌سازن که خیلی قوی‌تر از انگیزه است: پیشرفت. و پیشرفت خودش دوباره انگیزه می‌سازه.

دفعه‌ی بعد از خودت بپرس

پس دفعه‌ی بعد که نشستی جلوی کتاب و جمله‌ی معروف انگیزه ندارم اومد توی ذهنت، قبل از اینکه لپ‌تاپ رو باز کنی یا بری سراغ گوشی، یه لحظه مکث کن و از خودت بپرس:

واقعاً انگیزه ندارم، یا فقط شروع کردن برام سخته؟
  • اگر شروع کردن سخته، کار رو کوچیک کن.
  • اگر خسته‌ای، استراحت کن.
  • اگر ترسیدی، مسئله رو به بخش‌های کوچیک‌تر تقسیم کن.
  • اگر نمی‌دونی از کجا شروع کنی، فقط قدم اول رو مشخص کن.
  • اگر کمال‌گرایی داری، اجازه بده امروز مطالعه‌ات معمولی باشه.

و اگر واقعاً حال هیچ کاری رو نداری، حداقل با خودت صادق باش؛ اسم هر چیزی رو بی‌انگیزگی نذار. چون گاهی چیزی که ما اسمش رو گذاشتیم من انگیزه ندارم، در واقع فقط اینه که نمی‌خوایم سختیِ شروع کردن رو تحمل کنیم.

و شاید بزرگ‌ترین تفاوت بین آدم‌هایی که جلو می‌رن و آدم‌هایی که مدام منتظر زمان مناسب می‌مونن، همین باشه. اولی‌ها همیشه انگیزه ندارن، فقط یاد گرفتن که لازم نیست همیشه حسش رو داشته باشن تا انجامش بدن.

پس امروز اگر انگیزه نداری، اشکالی نداره. کتابت رو باز کن. فقط ده دقیقه. همین. بذار انگیزه، اگر خواست، وسط راه بهت برسه.


تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت